تبليغاتX
ღ♥ღسامول یروینیانღ♥ღ
ღ♥ღسامول یروینیانღ♥ღ

و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافریده است ... پس تو را برای من آفرید






درباره

سلام
من مرضیه 19 ساله هستم و عاشق خوزه مورینیو و تیم چلسی هستم.علاقه شدیدی هم به سامول یروینیان دارم.برترین ویولنیست دنیا.ویولنیست ارمنی و چهره جدید در کنسرت 2006 یانی.
امیدوارم به وبلاگم بیشتر سر بزنید و نظر خود را بنویسید.
.
.
.

تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست میدارم ...تو را به جای روزگارانی که نمیزیستم دوست میدارم ...برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای خاطر نخستین گلها ...
تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم ....تو را به جای همه کسانی که دوست نداشتم دوست میدارم ...
پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز ...

یک چمدان قدیمی , دو پای خسته و جاده ای بی انتها ... در کدامین نقطه ی این جهان پر فتنه سرانجام معوا خواهی گرفت... ای... روح... خسته من

وخداوند روز اول آفتاب را آفرید ... روز دوم دریا ... روز سوم صدا را ... روز چهارم رنگها را ... روز پنجم حیوانات ... روز ششم انسان را
و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافریده است ... پس تو را برای من آفرید
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
پيوندهاي روزانه
اینتر میلان
دانلودموسیقی لری ولكي
بازی
شادی را از دست ندهید
بزرگترین مرکز اختصاصی کامپیوتر
رپ کرج
فوتبالیستهای جوان
ویولن موسیقی
پرواز
مانی بختیاری (( ×××شعر و ادب××× ))
سامول یروینیان , سلطان ويولن
سایت سامول یروینیان
ماتریکس 23 اینتری
وبسایت رسمی فیفا در ایران
زرتشت و ایران باستان
وبلاگ دوستداران بارسا(BARCELONA)
عاشقان مورینیو و لمپارد
شازده کوچولو (وبلاگ فروغ گلم)
بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی
استاد برجسته ویولن,سامول یروینیان
وبلاگ شخصی قاسم بیرانوند
جدیدترین موزیک ها و ویدیو هاى دنیا
کامپیوتر دلخواه شما
نقد فیلم و زندگینامه بازیگران هالیوود
همه چی دارم!!! چی میخوای؟؟؟
گالری عکس
کانون هواداران چلسی
ALL ABOUT CHELSEAFC
فوتبال
دانلود موزیک ایرانی
زندگی بدون بالاک معنی نداره
عاشقان چلسی و شوچنکو
فوتبال جزیره
علی دایی نگین ورزش آسیا
شیرهای لندن
محرم
سرزمین لاجوردی
وبلاگ هواداران ابی
آتشکده عشق و معراج عشق
مارادونا تک ستاره فوتبال جهان
ChelseaFC champion
طرفداران رئال مادرید
بزرگترین وبلاگ چلسی و بالاک
پخش مستقیم فوتبال
اختصاصی میلان
دختر ایرانی
هواداران خوزه مورینیو
دنیا هست و مسی و آرژانتین
دیوونه ی چلسی
عارفه ی عزیزم (عاشقانه)
آرشيو پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
باز باران با ترانه...
خوزه .....
روزهای بر باد رفته ...
عکس های سامول جان
یه خبر باور نکردنی...
اخییییییییییییش ... تموم شد ...
تولد تولد تولدم مبارک تولد تولد تولدم مبارک
بوی عیدی ... بوی کاغذ رنگی ...
درد دل
تولد خوزه و سامول و ...
آرشيو
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آرشيو موضوعي
تولد
قهرمانی چلسی
زندگینامه خوزه مورینیو
بیوگرافی سامول یروینیان
پيوندها
ღ♥ღسامول یروینیان , سلطان ويولنღ♥ღ
RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح قالب
علی عزیزی
باز باران با ترانه...
 
 
 
سلام دوستان خوبم 
این روزها همش دلم هوای اون دوران رو میکنه اون دورانی که تو کتابامون میخوندیم " باز باران با ترانه... با گوهر های فراوان... میخورد بر بام خانه... کودکی ۱۰ ساله بودم...  "
 

 
اره هوای کودکیها... هوای دوران خوش بچگیها...هوای اون زمان که هیچ غمی نداشتیم ... همه ی فکرمون پی بازیهای دوران کودکی بود.توی کوچه مدام صدای خنده های کودکانه میپیچه , خنده هایی که از ته دل سر میدادیم.هر بازی که فکرش رو بکنین میکردیم با هر چیزی خودمون رو سرگرم میکردیم.همه با هم دوست بودیم گاهی با هم میخندیدیم گاهی با هم دعوا میکردیم اما زود با هم اشتی میکردیم و میرفتیم پی بازیمون.اما حالا باورتون نمیشه از کنار هم رد میشیم و انگار نه انگار که زمانی دوست و رفیق هم بودیم یار و همبازی هم بودیم .حتی سربلند نمیکنیم که به هم یه سلام خشک و خالی بکنیم .هییییییییییییییییییی .... ادما که بزرگ میشن چقدر زود عوض میشن و دیگه نمیشه بشناسیشون.           
     
 
یادمه روز اول مهر همیشه یه حال و هوای دیگه ای داشت , یه عطر و بوی دیگه ای داشت.همه شاد و خوشحال بودیم .صبح زود با شادی از خواب بیدار میشدم و صبحانه میخوردم .خوراکی مدرسه رو بر میداشتم میذاشتم تو کیفم بعد لباسامو میپوشیدم و مادر ما رو از زیر قرآن رد میکرد.(من و برادرم)بعد که از خانه میامدم بیرون هوای خنکی به صورتم میخورد و سرحال میشدم سریع میرفتم تا ایستگاه مدرسه منتظر اومدن اتوبوس مدرسه میماندم.همه بچه ها می اومدند .همش به کیف و کفش و لباس هم نگاه میکردیم که ببینیم مال کدوممون قشنگتره , مال کدوم خوش رنگتره.اتوبوس مدرسه می اومد و همه سریع سوار میشدیم که بتونم جای بهتری بشینیم چون هر کسی هر جایی مینشست اونجا تا اخر سال مال اون بود .من همش میگفتم خوش به حال بچه های بزرگتر که جاهای بهتری میشینن.چون زورشون بیشتر بود.خلاصه اتوبوس راه می افتاد و ایستگاه به ایستگاه نگه میداشت تا همه ی بچه ها سوار بشن.وقتی میرسید مدرسه همه بچه ها با نظم و ترتیب میرفتیم داخل کسی شیطنت نمیکرد چون همیشه یکی از ناظما و معلما با ما بودند و میترسیدیم ببیننمون یا بچه های فوضول خبرکشی کنند.
 

 
وقتی میرفتیم توی مدرسه سریع میرفتم شماره کلاس و صفمون و اسم معلممون رو پیدا میکردم.بعد هم سریع میرفتم دنبال عارفه و الهام ( بهترین دوستانم) .وقتی می دیدم با هم تو یه کلاسیم خیلی خوشحال میشدم.البته ما از سال چهارم دبستان با هم دوست شدیم از اون موقع تا حالا با هم دوستیم.اما دیگه تو یک کلاس نیستیم.دیگه هر کدوم رفتیم دنبال سرنوشتمون. 
 
 
وقتی کتابامو میگرفتم با ذوق و شوق مینشستم و نگاهشون میکردم و همش با خودم میگفتم کی میشه اخر سال بشه و من همه ی این کتابارو تا اخرشون بخونم.اونقدر زود میگذشت که تو یه چشم به هم زدن همه ی کتابارو تا اخرش خونده بودم و داشتم امتحانات پایان سال رو میدادم.دوباره تابستون و استراحت و تفریح ...  
                               
 
یادمه مامانم  روز اول مدرسه ها , وقتی کلاس اول بودم به من گفت که تو یه چشم به هم زدن همش تموم میشه و بزرگ میشی .هر وقت بچه های بزرگتر رو میدیدم با خودم میگفتم که کی میشه منم بزرگ شم برم دانشگاه ... حالا بزرگ شدم...  خیلی بزرگ... اونقدر که دلم میخواهد
دوباره کودک بشم...
 
 کودکی ۱۰ ساله بودم... شاد و خرم... چست و چابک...

               

 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط مرضیه |
خوزه .....

سلام دوستان

چند وقتیه از خوزه خبری نیست تو وبم.

اینم یه سری عکس از خوزه و خانواده اش.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:49 قبل از ظهر توسط مرضیه |
روزهای بر باد رفته ...

سلام دوستان خوبم

 

  شاید بگین چرا روزهای بر باد رفته ... خوب حق دارم دیگه .از اول تابستان تا حالا برنامه هایی که برای تابستان داشتم یا اصلا انجام ندادم یا نصفه کاره مونده.اخه اصلا نمی دونم این تابستون چه خاصیتی داره هر کاری می خواهی بکنی انگار یه جورایی نمیشه.زمان درس و سال تحصیلی وقت خیلی زیاده ولی تو تابستون صبح به زور ساعت 9 بلند میشی از خواب تا 10 ول می چرخی بعد پای تلویزیون تا دم ناهار بعد تا 5 بخوابی دوباره یا پای تلویزیون یا پای کامپیوتر تا دم شام بعد هم دوباره پای تلویزیون تا موقع خواب . همش ول می چرخی.
اخه اینم شد زندگی.من کلی برنامه داشتم تو یه چشم به هم زدن 1ماه و نیم گذشت .

اصلا حوصله درس ندارم.خدا کنه تا دوباره درسها شروع بشه حال و حوصله من سر جاش بیاد.
دیروز اینتر بازی داشت .چند بار خوزه جونم رو نشون داد .بیچاره خوزه چه پیر شده .شده پوست و استخون .چشماش داره در میاد.همهش میترسم به پنجاه نرسونده سنگکوب کنه.

خیلی هم بداخلاق تر شده.بیچاره زنش نمیدونم زنش طلاق گرفت یا نه. ولی فکر نکنم چون حلقه دستش بود.
دیروز اینتر از لاتزیو باخت البته مهم نیست خوزه جونم امسال قهرمان جام باشگاهها میشه به کوری چشم حسودان.


امروز چلسی جونم منچستر رو لوله کرد .حال کردم.تا باشن منچستریا انقدر پررو نشن.البته دیگه مثل اونوقتها چلسی رو دوست ندارم چون خوزه جونم که دیگه تو چلسی نیست.اینم فقط به خاطر لمپارد و دروگبا و جان تری و پیتر چکه.وگرنه که دلم از ابرام پره.
خوب این تابستونم که مثل برق میگذره و حسرت به دلمون میذاره.البته ما دو تا مسافرت توپ رفتیم جاتون خالی حال داد.ولی خدا کنه تابستون بیشتر کش بیاد.همچین دیر بگذره.تا حسابی خوش بگذرونیم.
خوب فعلا دیگه حرفی ندارم تا بعد.     
 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط مرضیه |
عکس های سامول جان

بقیه در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط مرضیه |
یه خبر باور نکردنی...
بحراني بزرگ در زندگي سرمربي اينترميلان
همسر مورينيو به خاطر دروغگويي درخواست طلاق داد

خبرگزاري فارس: همسر سرمربي پرتغالي تيم فوتبال اينترميلان ايتاليا به علت دروغگويي وي قصد طلاق دارد.


به گزارش خبرگزاري فارس و به نقل از روزنامه كوريرو دامانها پرتغال، ماتيلد همسر خوزه مورينيو در ابتداي هفته جاري از طريق وكيل خود، درخواست طلاق ارائه داده است. Shark Island
در اين درخواست ماتيلد كه حدود دو دهه قبل با مورينيو 46 ساله ازدواج كرد و دو فرزند به اسامي متيد 11 ساله و ماريو 7 ساله دارد، توضيح داده و دليل آورده كه از عدم صداقت همسرش به تنگ آمده و نمي تواند ديگر با وي به زندگي مشترك ادامه دهد.
در اين درخواست عنوان شده كه از حدود 4 سال قبل‌، خوزه مورينيو بناي عدم راستگويي با وي را گذاشته و اوقات فراغت خود را همراه با خانواده سپري نكرده است.
با انتشار اين خبر گفته مي شود مورينيو در ايامي كه بايد براي فصل آينده تمركز كند،‌ درگير هياهو و جنجال شده است.
اين مربي پرتغالي در سال 2008 وارد تيم اينترميلان شد و مقام قهرماني را كسب كرد. وي تا قبل از حضور در كالچو ايتاليا مربيگري را در تيم هاي چلسي انگليس، پورتو، ليرا و بنفيكا پرتغال تجربه كرد.
خوزه مورينيو در سال 1989 در حالي كه قدم در 26 سالگي مي گذاشت با همسرش كه دانشجو دانشگاه ستوبال بود، ازدواج كرد. اين زوج 7 سال پس از ازدواج خود صاحب اولين فرزند خويش كه دختري به نام متيد است، شدند. پس از او پسرشان؛ خوزه ماريو چهار سال بعد به دنيا آمد.
باتولد دومين فرزند مورينيو و مطرح شدن وي در مربيگري رسانه هاي پرتغال هميشه از اين مربي به عنوان كسي كه صاحب يك خانواده مستحكم و حامي است،‌ ياد كردند.  
مورينيو در تاريخ 23 مارس سال جاري كه دانشنامه افتخاري دانشگاه فني ليسبون را اخذ كرد، كسب اين عنوان را مرهون تلاش هاي بي شائبه همسرش خواند اما اينك به فاصله چند ماه گرفتار بحران بزرگ خانوادگي شده است

 




ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط مرضیه |
اخییییییییییییش ... تموم شد ...

سلام دوستای خوبم

تازه همین دیروز امتحاناتم تموم شد.خیلی خسته شدم .این ترم خیلی درسام سنگین بود.حالا یه استراحت کامل میکنم.برای تابستون برنامه های زیادی دارم که باید انجام بدم. خدا کنه به همشون برسم.

دلم برای خوزه جونم هم خیلی تنگ شده خیلی وقته ندیدمش.دیگه حال و حوصله فوتبال و این چیزها رو ندارم .اینم از ایران که حذف شد تا پنج سال دیگه باید بشینم ببینیم ایران میتونه بره جام جهانی یا نه.

از اوضاع و احوال چه خبر؟ این روزها خبرهای زیادی است.

 

وقتی به عقب برمیگردم میبینم که چه دورانی رو سپری کردم.اون روزهای اول که رفته بودم خوابگاه همش ارزو میکردم ای کاش تابستون تموم نمیشد. هی میگفتم این زمان هم میگذره دوباره تابستون میشه...و الان دوباره تابستون شده و من تعطیل شدم ...راحت شدم.سخت بود ...خداییش سخت گذشت.بدون عارفه ...همیشه با هم بودیم ...هیچ وقت از هم جدا نمیشدیماما حالا...

هفته ای یکبار هم صدای همدیگر رو نمیشنویم هر دو گرفتاریم.بالاخره این انتخاب خودمون بود هر کسی باید راه خودش رو میرفت.زندگی همینه باید جلو برو نباید کم بیاری باید بری دنبال خواسته هات دنبال عشقت .دنبال هدفت.هر کسی توی زندگیش هدفی داره که باید برای اون هدف تلاش کنه .هر چه هدف بزرگتر تلاش و سختی هم بیشتر...هر که بامش بیش برفش بیشتر...

حکایت منه ...بالاترین جایگاه رو میخواهم و ین جور مینالم ...از سختیها ...از زمانه ...از روزگار .اخه خیلی سخته تلاش بکنی و همش زحمت بکشی اخرش..

ول کنین چرا این حرفا رو میزنم...خودم این راه رو انتخاب کردم.کسی مجبورم نکرد.پس باید با تمام وجودم ایستادگی کنم تا به هدفم برسم...توکل بر خدا...

سعی میکنم توی تابستون بیشتر بیام و مطلب بنویسم.

یا علی ...    

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط مرضیه |
تولد تولد تولدم مبارک تولد تولد تولدم مبارک

سلام دوستای خوبم
امروز من 19 ساله شدم.
اخ جونمی ...خیلی خوشحالم ... بهترین روز تولد رو دارم.دوم فروردین.

تولد ... تولد ...  تولدم مبارک

امروز مطالب خیلی قشگی رو براتون میذارم.

 

هرسال وقتی شب۲ فروردین هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن از خودم می پرسیدم چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟.... و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که در روز ۲ فروردین زمینو با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه

((ما همسايه ی خدا بوديم)) 

شايد مرا ديگر نشناسی، شايد مرا به ياد نياوری. اما من تو را خوب می شناسم. ما
همسايه ی شما بوديم و شما همسايه ی ما و همه مان همسايه ی خدا
يادم می آيد گاهی وقتها می رفتی و زير بال فرشته ها قائم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خنديدی و من پشت خنده هايت پيدايت می کردم
خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت هميشه قاچی از خورشيد بود. نور از لای انگشتهای نازکت می چکيد. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند
يادت می آيد؟ گاهی شيطنت می کرديم و می رفتيم سراغ شيطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسيد. فقط می گفت: همين که پايتان به زمين برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم
تو، شلوغ بودی، آرام وقرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره می پريدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی
اما هميشه خواب زمين را می ديدی. آرزوئی روياهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنيا بيائی. و هميشه اين را به خدا می گفتی. وآن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنيايت آورد. من هم همين کار را کردم، بچه های ديگر هم؛ ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد
تو اسم مرا از ياد بردی و من اسم تو را
 ما ديگر نه همسايه ی هم بوديم نه همسايه ی خدا
 .......ما گم شديم و خدا را گم کرديم
دوست من، همبازی بهشتی ام!نمی دانی چقدر دلم برايت تنگ شده. هنوز آخرين جمله ی
 :خدا توی گوشم زنگ می زند
از قلب کوچک تو تا من يک راه مستقيم است. اگر گم شدی از اين راه بيا. بلند شو
 از دلت شروع کن
شايد دوباره همديگر را پيدا کرديم


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط مرضیه |
Template Designer